پایگاه خبری الف 15 بهمن 1394 ساعت 12:30 http://alef.ir/vdciq3apyt1ar52.cbct.html?329467 -------------------------------------------------- جشنواره سی و چهارم به روایت الف / ۳ عنوان : «دلبری»؛ یک فیلم دفاع مقدس آپارتمانی کسالت آور/همیشه سوژه مقدس، فیلم را مقدس نمی کند احسان رستگار، ۱۵ بهمن ۹۴ -------------------------------------------------- متن : «دلبری»، دومین فیلم بلند سینمایی سيدجلال اشكذری بعد از «خانه ای کنار ابرها» است که سیدمحمود رضوی تهیه کنندگی آن را برعهده دارد. بازیگران: هنگامه قاضیانی، آتیلا پسیانی، عباس غزالی، محمدرضا شیرخانلو، مهسا هاشمی و مهدی عطاران   خلاصه داستان: طوبی: امشب عروسی امیرحسینِ، دوتامون خوشحالیم …من نباید اون حر‌ف‌ها رو می‌زدم، فقط بهم بگو چرا چهار بار چشمت و باز بسته کردی … منظور خاصی داشتی میثم؟   نقد فیلم:   ساعت ۲۰:۵۰ است. همه صف بسته اند که وارد شوند. شوق داریم که بعد از دیدن چند فیلم کسالت بار، این بار یک فیلم دوست داشتنی را تماشا کنیم. وقتی همه خیانت های متنوع در حالت های مختلف را روایت می کنند، برای ما دلخوشی است که «دلبری» دفاع مقدسی را تماشا کنیم. بسیاری مانند ما کارت ندارند؛ مهمانند. سالن لبالب پر می شود. جای خالی در سالن نیست و فیلم آغاز می شود.   شخصیت های داستان از مقابل دوربین رد می شوند. دوربین تقریبا ثابت است. گاهی به سمت دوربین می چرخند و با آن صحبت می کنند. دوربین در حد نفس کشیدن فیلم بردار خیلی اندک و نامحسوس حرکت می کند. صدای نفس سنگینی می آید. انگار قرار است که از زاویه ی او فیلم را ببینیم. به نظر بزرگ خانواده است. صدای نفس های سنگین و با خس خسش پس زمینه ی چند دقیقه ی ابتدایی است. صدای دم و بازدم مانند نفس های یک شیمیایی با ماسک اکسیژن است. زاویه ی دید عوض می شود. دیگر از زاویه ی دید او نمی بینیم. راوی دانای کل می شود.  بازی های هنگامه قاضیانی و محمدرضا شیرخانلو هماهنگ است؛ هم ترازند. به هم می آیند به عنوان یک مادر و پسر. بازی های دو نقش فرعی داستان نچسب است؛ پسر بزرگ و دختر خانواده. بازیگران تازه کارند؛ فیلم به آن ها که می رسد، افت می کند. مدام همه با هم حرف می زنند. بیشتر از آن که بازی کنند، همه دارند حرف می زنند. فیلم نامه جان می دهد برای یک نمایش نامه ی رادیویی. همه منتظرند تا میثم را ببینند. شخصیت های مختلف همه می آیند و می روند ولی شیرخته را نمی بینیم.  شوخی های لوس، خسته کننده است. همه غافلگیر شده اند. یک ربع از فیلم می گذرد. تک به تک و دو به دو شروع می کنند از سالن نمایش برج میلاد خارج می شوند. برخی گوشی ها را درآورده اند؛ در تلگرام چرخ می زنند و فیلم را گوش می کنند. اگر نگاه نکنی هم منظره یا بازی یا اتفاق خاصی را از دست نمی دهی. نمایش نامه ی رادیویی است.  ما هم غافلگیریم. سمت راستی ام یکی از رفقای یکی از رسانه های اصول گراست و ایضا سمت چپی ام. راستی رسانه اش اصول گرای منتقد است و چپی از آن رسانه های قدیمی خیلی عمیقا اصول گرا. کلا ردیفی که ما نشسته ایم، یکی از یکی اصول گراترند. همه هم را نگاه می کنیم چند دقیقه یک بار. واقعا غافلگیر شده ایم. به راستی می گویم «چرا این قدر دیالوگ داره؟ بعد چرا این قدر شوخی ها لوسه؟چه اصراری داره این قدر شوخی لوس؟ این جمله ها چیه دیگه؟!» سر تکان می دهد و می گوید: «اصلا فیلم دیگه افتاده. ول شده دیگه.» گوشی به دستان و ترک کنندگان سالن را نشانش می دهم و می گویم «این عکس العملا یعنی همون که تو گفتی» پسر بزرگ خانواده شخصیتی بسیار نچسب و اضافی دارد. به نظر بازیگر فیلم اولی است. دارند تدارک می بینند برای عروسی پسردایی شان (غزالی). او فرزند شهید است. پسرخاله به پسردایی به شوخی می گوید: «مراقب اون طبقات اخلاص باش آب نشن.» منظورش کیک است! در ردیف ما حتی از خانواده ی شهدا هم نشسته اند، ولی هیچ کدام با این جملات ارتباطی برقرار نمی کنیم.  باز هم را نگاه می کنیم. شوخی ها به نحو آزاردهنده ای یخ و نامربوط است. این فیلم نامه حتی نمایش نامه ی رادیویی خوبی هم نمی شد. طوبی با میثم تنها می مانند. همه رفته اند عروسی. طوبی با میثم حرف می زند. میثم جواب نمی دهد. مشخص است که نمی تواند جواب دهد. حدس می زنیم که احتمالا جانباز قطع نخاع است. بعدا معلوم می شود که حدسمان درست است.  داستان با ضرباهنگی بسیار کند و آزاردهنده پیش می رود. تحملش برای دوست داران ژانر دفاع مقدس هم سخت است. وقت و بی وقت موسیقی متن می شنویم. موسیقی متن گاهی این قدر بی جا استفاده شده که برخی می خندند. به موسیقی متن ندیده بودم کسی بخندد. موسیقی متن نیست؛ موسیقی است. همین طور برای خود پخش می شود. اصلا ربطی به متن ندارد. موسیقی فرامتن است. کارگردان خواسته انگار شکوهی تصنعی با موسیقی به فیلمش بدهد اما شکوه که هیچ، بلکه آن را مضحک کرده. نیم ساعت می گذرد. هر دقیقه چند نفر خارج می شوند. اطراف را نگاه می کنیم. به بغل دستی می گویم «تا آخر فیلم نصف سالن خالی می شه.» اول به نشانه ی تایید عمودی سر تکان می دهد و بعد به نشانه ی تاسف افقی و می گوید «چرا این این جوری کرده! یعنی چی؟! چه فیلمیه این؟»  هنگامه قاضیانی خیلی دارد سعی می کنند که یک تنه بار فیلم را به دوش کشد. زن دارد برای شوهرش دلبری می کند. می گوید «اگه خیلی دوسم داری سه بار پلک بزن» او چهار بار پلک می زند. طوبی می گوید «چرا چار بار پلک زدی؟» و این جمله را تا آخر فیلم چند بار دیگر تکرار می کند. و مردم می خندند! نمی خواهیم بخندیم! فیلم دفاع مقدس است. روایت زندگی یک جانباز است. ولی نمی شود. ما هم چند بار می خندیم. دوست نداریم ولی مجبوریم.    میثم یک سال و نیم است که قطع نخاع شده. حرکت ترکش در کمرش او را قطع نخاع کرده. تقریبا در دقیقه ی ۴۰ میثم شهید می شود. از دقیقه ی ۴۰ تا پایان فیلم به نحو عجیبی کلیشه ای تر، کندتر و مخاطب آزارتر است.  رضا برادر طوبی می آید. او می زند زیر گریه و معلوم می شود میثم تمام کرده.  طوبی می گوید «دقیقا همین امروز را برای رفتن انتخاب کردی؟ خب زودتر می رفتی!»  از صدای مریلا زارعی هم در فیلم استفاده می شود. او مثلا دوست طوبی است. شايد چون صدای مریلا زارعی است پس باید قانع شویم که فیلم ارزشی است.  گزارش لحطه به لحظه ی این فیلم ۸۰ دقیقه ای خیلی ملال آور است. نهایتا هنگام پایان فیلم، سالنی که تمام صندلی هایش پر بود، نصف جمعیتش نتوانسته اند فیلم را  تحمل کنند و رفته اند. یکی از آن ها که سالن را ترک کرد یک روحانی بود. دلبري بنا بوده تا عاشقانگي يك همسر فداكار جانباز با شوهر قطع نخاعي اش باشد. سوژه بسيار بديع است و كم تر به آن پرداخته مي شود؛ اما آيا چون صرفا سوژه ي يك فيلم، مقدس است، بايد الزاما از آن دفاع كرد؟ متاسفانه دلبري بارها مخاطبين را مي خنداند آن هم به سوژه اي مقدس مانند جانبازان! ساخت فيلم دفاع مقدسي آپارتماني، حتي در مورد سوژه اي از جنس جانباز قطع نخاعي، اصلا نمي تواند جذاب و پركشش باشد. گاهي قاب ها اين قدر شعارگونه است كه اين فيلم را بيش از پيش به شعاري در حد يك فيلم كوتاه تبديل مي كند. نماز صبر خواندن در تصويري كه پس زمينه ي آن تصوير امام و رهبري است، به خودي خود زيباست، اما وقتي به عنوان پازلي از اين فيلم كه پر است از ديالوگ هاي كليشه اي تكراري قرار مي گيرد، همان قاب زيبا هم بوي شعار و كليشه به خود مي گيرد،. انگار فيلم مي خواهد فرياد بزند كه من بسيار انقلابي ام.   دلبري مي توانست يك فيلم كوتاه ٥ تا ١٠ دقيقه اي جذاب شود؛ فيلم دفاع مقدس، با تئاتر دفاع مقدسي خيلي توفير مي كند. فيلم دفاع مقدس، بيش از ديگر فيلم ها زحمت دارد. اگرچه در روزگاري به سر مي بريم كه اين نوع فيلم ها مغتنمند، ولي دليل نمي شود تا بعد ديدن هر فيلمي با سوزه ي دفاع مقدس؟ به به و چه چه سر دهيم. اين فيلم را بايد در كنار فيلم هايي هم چون "ايستاده در غبار" قرار داد تا معناي فيلمموثر و واقعي دفاع مقدس را دريافت. ايستاده در غبار از گذشته مي گويد ولي باديگارد روايت امروز خيبري هاست. خيبري هايي كه واقعا سوز دارند؛ اما حيف كه دلبري حتي يك قطره اشك نمي تواند از مخاطب بگيرد و برايش دلبري كند. برای سیدجلال اشکذری در فیلم های بعدی اش آرزوی توفیق داریم.